تبليغاتX
نقطه سر خط ...
نقطه رو گذاشتم می خوام از سر خط بنویسم...
 

وبلاگم رو بی نهایت دوست داشتم ولی این وبلاگ زمستانی خواهد موند درست مثل دلم.

زمستان ۸۶ وقتی این وبلاگ برا اولین بار آپ شد دلایل زیادی برا بهاری شدن این وبلاگ و

مهمتر از اون دلم وجود داشت ولی الان دیگه وجود نداره.

 

دلم آخرای سال بد جوری هواتو کرده بود .می دونی چرا ! آخه یکی بهم گفته بود...

دنبال یه پناهگاه برا گریه کردن می گشتم .

گریه های دلمو دیدی؟ صحبتامو شنیدی ؟ شایدم دل شکستمو دیدی؟

دل هواییمو دادمش دستت بهت گفتم تا سال تحویل دست تو باشه .

بهت گفتم پره ۰۰۰ سیاهه ۰۰۰ ترک خورده ۰۰۰ خنجر خورده ...

خیلی چیزا کم داره ... خیلی چیزا اضافه اس ...

دوست و دشمنایه دلم قاطیه هم شده ۰۰۰ سپردمش دست خودت...

 

ترکاشو خوب کردی

وقتی یک ساعت تموم تو  آغوشت بودم و زار زار گریه کردم

وقتی تو حرم مقدست به سجده افتادم و ...

وقتی اون هدیه ی قشنگ رو ازت گرفتم

وقتی بهترین جای سفره هفت سینت رو برام خالی کردی

وقتی حتی شیرینی سال تحویل رو تعارفم کردی

همه ی اینها چیزهایی بودن که لحظه به لحظه تو اون صحن های

قشنگ از ذهنم می گذشتن و تو بدون لحظه ای تامل بهم هدیه می کردی

دلم خوب شد

اینو وقتی فهمیدم که لحظه ی سال تحویل  سبکیه دلی رو

که به دست تو سپرده بودمش رو حس کردم.

و امروز ۸ فروردین ۸۸ . اولین روزی که پامو بیرون گذاشتم

فهمیدم هنوز هم دنیا همون دنیای بی رحم ۸۷ .

تو دنیای بی رحم قانون جاذبه معنی نداره و این دلای آروم و

سبک و... که بیشتر از همه به زمین میافته و زیر پا له میشه

تصمیم گرفتم دلم رو تو همون هوای سرد اسفندی که هنوزم آثارش

 هست منجمد کنم.شاید اینطوری بهتر باشه...

 و این دل برای بهاری شدن به ذره ذره گرما نیاز داره.

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 0:0 توسط ستاره غریب |

      ۸۷/۱۲/۸   -  ۸۷/۱۲/۱۶ 

 

*تا کی اینچنین تیره خواهم نوشت؟

نوشته هایم تمام دیده هایم است

در این روزها تجربیات روشنی نداشتم

که روشن بنویسم

روز به روز و رفته رفته تنها چیزی که

در وجودم پیدا می شود دلزدگی است

می دانم لازم است

می دانم حکمت است

حتی گاهی فکر می کنم نتیجه ی استجابت دعایم است

برای کسی که جرات ندارد

جرات ریشه از خاک کشیدن

جرات تبر زدن و جداشدن

این دلزدگی ضروری است

وعلی رغم همه ی این تیرگی ها

عجیب دلم روشن است.

 

 

* ولی خدایا هنگام جاری شدن این دعا بر زبانم

چیز دیگری هم خواستم.

 

 

*چقدر زجر می کشم وقتی درددلهایت را می شنوم

می دانم جراتش را ندارم این نصیحت را

رودررو بگویم ،سخت است نصیحت به کاری

کردن که اعتقادم نیست.

خوبی ها و دوستی ها و .... دور بریز .

اینها فقط اسمش خوبی و دوستی است.

یک به یک سیاه شدن سفیدها را خواهی دید.

و هر بار بیشتر خواهی شکست.

 

 

*خوش بین تر از من که نخواهی بود

تا هنوزها اینها را باور نخواهم کرد

دوست دارم گول زدن خودم را.

 

 

*امروز برای اولین بار از عددی بدم آمد

از 146 و شمارش معکوسش بدم آمد.

 

*گاهی حتی دوست ها و دوستی ها هم حالم را

بهم می زند.کم مانده بالا بیاورم ...

 

*امروز بعد از چندین ماه یاد آن حرف های

وسوسه گر افتادم

از راه بدرم کرد بدجور

دلم هوایش را کرد

مدت ها بود یادم رفته بود کسی را دارم

و علی رغم تمام خستگی ام

دلم بدجور هوای مسافرت کرد

می خواهم با تو باشم

علی رغم تمام ناشکری ام تو هم بخواه.

 

 

*انصاف نبود فراموشت کنم و تنها با کاغذ

پاره ای به یادت بیافتم .می دانم!!!

 

 

*بازیادم افتاد و بعد از چندین ماه همچنان

منتظر دیدن تمام خوبی هایی هستم که گفته بودی

او هم که رسید به هر آنچه گفته بودی.

 

 

* نعمت هایی زیادی پیرامونمان هست

که می تواند حس خوشبختی را به انسان ببخشد

که بی دقت از کنارشان می گذریم

نعمت برای من ، شاید همان چیزیست که

دعا می کنم برا به دست آوردنش

و حس خوشبختی در گرو رسیدن به آن

و برای راحت تر کردن خود

گفتم چیزی نخواهم خواست

ولی باید یاد بگیریم خوشبختی رو در چیزهایی

جستجو کنیم که داریم .

مثل امروز ،مثل یه متن قشنگ که تونست

حسابی دل آشوب هامو آروم بکنه.

 

 

* یه اس ام اس هم قدرت شکستن داره

وقتی یه اس ام اس بهت برسه با این مضمون

که دلم رو خیلی شکستی.

یکی نیست بگه مگه آدم می تونه دل کسی رو

که براش خیلی قابل احترام و عزیزه رو بشکنه.

میشه؟

 

* وقتی عادت کردی به اخم

وقتی عادت کردی به بی تفاوتی

خنده و شوخی هم آزارت می ده

محبت بهترین هاتم درست میشه مثل

متلک گفتن های بیگانگان رهگذر

 

*وقتی شنیدم باور نکردم

با اینکه از صبح دلشوره داشتم

عجب روزهاییست این روزها

گویا تمام نادیده ها را باید ببینم و بروم.

 

*وای عجیب نگرانم

و تنها کاری که می توانم در حقت بکنم

دعاست.

خدایا کمکش کن .

 

 

مسلما اگر قرار بود با حال و روز امروزم

بنویسم هیچکدام از اینها نبود

چرت و پرت نوشته های روزهای گذشته است

که تاریخ مصرفش گذشته است

همین و بس

جدی نگیرید.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 0:0 توسط ستاره غریب |

 

آن روز چه روزی بود؟

روزی شبیه امروز،روزی شبیه دیروز

روزی مثل همین جمعه تا پنج شنبه ها ...

روز هبوط...

شاید روز از عرش به فرش آمدن آدم نبود

روز ازعرش انسا نیت به فرش .... بود

روز نسیان ...

روزی که دیگر فراموش کردیم هر یک از ما

فرشته صفتانی هستیم که تنها یک بال داریم و

فقط هنگامی قادر به پرواز خواهیم بود که به

یکدیگر بپیوندیم .

شاید این پیوندها زجر آور شده در این کره خاکی

شاید فکر کردیم همتای بال ما در غیر وجود ندارد

شاید به بال پرواز دیگران حسادت کردیم و بالشان

را شکستیم ....

یادمان رفت برای اینکه کسی دیده شود به دو نفر نیاز است.

 

پرواز من به بال و پر توست زینهار

مشکن مرا که می شکنی بال خویش را

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 0:0 توسط ستاره غریب |

 

اگر خودکار به دست گرفتم یعنی بازم پرم ، پرم از گلایه ها...

گلایه از تنفرها...

گلایه از دوست داشتن ها ...

گلایه از توجه ها ...

خوشی زده زیر دلم شاید .تملم حرف دلم این است :

که از تسلسل های بی ربط زندگی بدم میاید.

راه فراری نیست چون زندگی همینی هست که می بینی

و جز جمله ای بی ربط تر نخواهی شنید که می گوید:

می خواهی بخواه ، نمی خواهی برو گم شو ...

چند وقتی بود که دیگر به آینده و گذشته کاری نداشتم .

زندگی لذت بخش نبود اما سعی در لذت بردن داشتم.

اینها را گفتم تا یادم بیاید و بماند:

گذشته ها گذشته و آینده خلاف آنچه می گویند دست من نخواهد بود.

اینها را که می گویم ناامید نیستم.

شمع های روی کیک ام را با هزارویک آرزوی رنگی فوت می کنم

این رسم است موقع خاموش کردن شمع ها ...

ولی انتظار آینده ای دور از آرزوهایم را می کشم

آینده ای که تصویرش را من نکشیده ام  ، اینگونه آرامترم.

ولی رسم ها را باید به جا آورد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 20:37 توسط ستاره غریب |

 

اینبار مهر سکوت می زنم بر هر چی گلایه است

گلایه از هزاران درد

فقط به یه دلیل

و اون اینکه تو هستی.

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 21:44 توسط ستاره غریب |

 

دلتنگم  . دلتنگ عهد شکسته ... مطمئنم می دونه که نشکستم ...

مطمئنم می دونه انقدر تنهام که جرات شکستنشو ندارم ...

نه این جمله هم درست نیست ...

می دونه که انقدر دوسش دارم که نمی تونم عهدمو بشکنم .

پای سجاده که می نشینم پر از امیدم . پر از آرامش ...

دیگه از هیچی هراسی به دل ندارم ...

جدیدا از گفتن جمله ی

ایاک نعبد و ایاک نستعین در نماز خیلی لذت می برم.

اگه اینجام و اگه اینا رو می نویسم برا اینکه بازم آروم بشم

فعلا رفتن شده یه فعل زجر آور برام

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 15:3 توسط ستاره غریب |

 

در اين بازار نامردي

به دنبال چه مي گردي؟

نمي يابي نشان هرگز تو از عشق و جوانمردي

برو بگذر از اين بازار ، از اين مستي و طنازي

 اگر چون کوه هم باشي در اين دنيا تو مي بازي

 

- عجیب هوای مردن به سرم زده.

نه

نه افسرده ام

نه غمگین

نه هیچ چیز دیگر

دلم تنگ است

تنگ مردن.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 16:2 توسط ستاره غریب |

                     

                     Image and video hosting by TinyPic

اتاق گرم ... کنار بخاری دراز کشیده ام...در میان صفحات سنگین و پراکنده ی مغز و

و اعصاب گم شده ام ... و البته در میان افکار سنگین و گنگ مغزم نیز گم شده ام ..

احساس می کنم داغ کرده ام .جسمم از گرمای بخاری و مغزم از خواندن فیزیولوژی اش

و نیز از تحمل عقاید سنگین و غیر قابل فهم بزرگترها . به بهانه ی تمدد اعصاب بعد از

چندین ساعت ... چندین ساعت که می گویم دقیقا ۱۹ ساعت از چهار دیواری تکراری

اتاق بیرون می زنم ... در حیاط را باز می کنم . اولین برف زمستانی ....

حس شیطنتی بی هوا مرا به حیاط می کشد . قدم می زنم ... در افکارم غرق شده ام

گذر خاطرات دیروز از ذهنم ... گرمی اشک هایم را حس می کنم و به خودم می آیم

تازه یادم می افتد که لباسم لباس زمستانی نیست و پا برهنه به حیاط دویده ام

تنم می لرزد .... دیشب هم اشک ریختم و از شدت گریه به لرزه افتادم ...

له شدن دوست داشتن ها و احترام ها و .....

- خدایا عهد کردم که همه چیز را به تو بسپارم و از نعمت امروزت بهره مند شوم

ولی گویا رسم زندگیست که به هر چیزی دل خوش می کنی  ناخوشت می کند

چندی پیش فرداها با آرزوهایم و امروز  امروز با داشته هایم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 0:0 توسط ستاره غریب |

 

می خواستم بگویم سکوت بهتر از فریاد است .

می خواستم دوباره حق را به تمام کسانی بدهم که دوستشان دارم .

ولی گاهی آنقدر کلافه می شوی که دیگر سکوت معنا ندارد

باید فریاد بزنی تا متلاشی نشوی .

فقط یک کلام : آرامشم را دوست دارم .

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 0:0 توسط ستاره غریب |

 

شاید یک نتیجه گیری :

گاهی دقیقا همان چیزهایی تو را به مقصود می رسانند که از آنها متنفر بودی .

مثل نوشتن برای من .

شاید شیرینی زندگی به همین چیزهاست .

به غیر منتظره بودن .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 0:0 توسط ستاره غریب |

 

یادم بماند که

 روزهایی بود که دلگیر بودم

روزهایی که دلتنگ بودم

روزهایی که پناهی جز او نداشتم

روزهایی که بغض گلویم را می فشرد

روزهایی که تنهایی تنها همدمم بود

روزهایی که با تو بودن می توانست بهترین تسکین باشد

نمی دانم دریغ کردی

یا باید دریغ می کردی

ولی عهد می کنم که این طریق من نباشد .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 0:0 توسط ستاره غریب |

 

از حس حسادت گفتی

حسادت به حسی که گفتی حق تو نیست و نخواهد بود.

پس بگذار از حس خیانت بگویم .

از حس خیانت به کسی که نمی دانم کیست .

چون دوستت داشتم تا بی نهایت

و هنوز ها هم تا بی نهایت دوستت دارم .

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 0:0 توسط ستاره غریب |

 

نیمه ی پر لیوان رو دیدن کار خیلی سختیه ولی گاهی می تونه خیلی کمک کنه .

توی بدی ها و زشتی ها دنبال نیمه ی خوب و زیبا گشتن هم کار سختیه ولی اگه بشه چی میشه .

گاهی ممکنه تو زندگیت اتفاقاتی بیافته که به نظرت خیلی ناخوشایند و حتی زجر آور باشه ولی

خوب همیشه نباید ظاهر بین مطلق بود و گاهی در پس پرده ی همین زشتی ها می توان به اوج زیبایی برسی .

گاهی یه اتفاق بد تو زندگیت ممکنه یه کوچولو فقط یه کوچولو تو رو تو رو به سمت خوبی سوق بده و گاهی هم زیاد .

از این گاهی ها تو زندگیت آدم خیلی اتفاق می افته ولی ولی این گاهی ها رو وقتی می تونی پیدا کنی که حداقل

یه سر سوزن امید داشته باشی شایدم انگیزه ولی وای به حال روزی که اونم نداشته باشی .

این متن بعد از یه دوره ی هشت ماهه نوشته می شه ، هشت ماهی که برام خیلی آزاردهنده بود ،

 شایدم خودم برا خودم آزاردهنده کرده بودم . نمی دونم تویی که داری این متن رو می خونی

کتاب معروف " چه کسی پنیر من را جا به جا کرد " رو خوندی یا نه ؟ اگه خوندی می فهمی

 چی می گم . تو این هشت ماه آدمای مختلف به طرق مختلف پنیر های زندگی من رو بد جوری

 جابه جا کردن ، آدمایی که حتی یه تعدادیشونو خیلی دوست داشتم و وقتی تو این شرایط امیدتم

 از دست بدی و فقط بشینی و بی تفاوت به همه چی نگاه کنی و از روی ناچاری به خودت بگی

من از همه چیز خیلی راحت می گذرم مطمئنا بعد از یه مدتی دچار دردسر می شی و مشکلات ریز

 و درشت زندگیت تبدیل می شه به یه کلاف خیلی بزرگ که گره خورده و باز کردنش به نظرت

خیلی سخت می رسه . تو این شرایط یه نامه ، یه نوشته و یا یه تلنگر سخت و غیر قابل

پیش بینی یا هر چیز دیگه ای می تونه باعث بشه که دلت بخواد فرار کنی . از همه چیز و همه کس

 فرار کنی . می هم این کار رو کردم و تو این سه روز خیلی کارا کردم : خیلی چیزا و خیلی آدما

 رو دور ریختم تا دیگه بی اجازه پنیر زندگیه منو جابه جا نکنن ، ارزش و اهمیت بعضی از چیزا

 و کسا برام خیلی بیشتر شد .یه توهم ، یه خیال ، یه اتفاق ، نمی دونم یه ... رو دور انداختم .

و یه آرزوی محال رو گذاشتمش تو یه صندوقچه ی با ارزش چون می دونم در آینده برام به عنوان

یه سوپاپ اطمینان خواهد بود . یه عالمه از دل نگرانی هامو حواله کردم به اونی که باید می کردم :

 توکل کردم به خدا .و الان فقط یه حسرت تو دلمه ... که می دونم اونم اگه خدا بخواد می تونه از

 دلم پاکش کنه و همه ی اینا یعنی آرامش .

-   مهربانی رو وقتی دیدم که پسر بچه ی کوچک آب نباتش را در دریا انداخت تا آب شور

دریا شیرین شود .

-    مهربانی را وقتی دیدم که از با ارزش ترین هایت به خاطر دیگران می گذری .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 0:0 توسط ستاره غریب |

 

- پاکت را نگاه می کنم ... تعجب می کنم ... حس کنجکاوی ام کجا رفته ؟ شاید

 این بار از حس بی تفاوتی بمیرم !!!نه، ایمان آوردم که همان ستاره ی سابق نیستم .

 

- برایم طلب آرامش می کند ...و پشت سرش می گوید انشاالله ... اگر خدا بخواهد ...

بخواهد ... بخواهد ... خواستن ...عهد کرده ام چیزی به زور نخواهم ... حتی آرامش .

 

- مدتهاست کودکانه در کوچه قدم برمی دارم ... مدتهاست " دیر وقت است "

حالی ام نمی شود .مدتهاست تاریکی شب و سکوت کوچه غرق در کودکی ام

 می کند ... مدتهاست سعی می کنم در سراب کودکی زیباییها را ببینم .

 

- نشسته ام خیره به نقطه ای دور و مبهم ... و هی در ذهنم تکرار می شوند

این جمله های لعنتی ...

سایه سار نگاهت     تمام دنیای من بود     کوتاهش که کردی    تارو پودم گسست

و حال گرمای نفرت آور جدایی           بی بهانه تخدیرم می کند

 

- آه چقدر بد است ! به این خوبی تمام کردن کسی که قرار بود هنوزها تمام نشود.

چرا قلب من تقلب می کنی ؟ چرا بی قرار قرارهایت می شوی؟ مگر بنا نبود ...

 

- می خوانم ... می خوانم ... می خوانم ... نه یک بار ،بارها می خوانم .

 

دیوانه ... کاش واقعا دیوانه بودم و می دانم که میدانی که دنیای زیباییست .

برای هزار و یکمین بار که خواستی بگویی، بگو . دلت اگر پر شود دیگر

در انفرادی هم جایی برای نفس کشیدن نخواهد ماند و تا جایی که

 می شناسمت ،مدتهاست که ن نفی را از اول فعلهایت برداشته ای .

نشدن و نتوانستن و نگفتن دیگر به تو نمی آید .

ستاره ها به سوختن شمع وار عادت ندارند ،شاید روزی از حرارت درونم تکه تکه

شوم و تا آن روز از این آرزوها نکن .چون تحمل آرزوهای اینچنینی ات سخت است .

الان که اینها را می نویسم فهمیدم که حجم فضای دلتنگی من خیلی بزرگ است .

که نه تنها از چپر های کوتاه احساس که حتی از افعال گذشته ی نوشته هایت

دلم می گیرد و این تلخ است و شاید چون حقیقت است تلخ است و حقیقت ا

ین استکه خیلی چیزها را از دست داده ام .ببخشید که دیگر از روز های خوش

 خبری نیست . ببخشید که گویا عالم بی عمل شده ام .ببخشید که دیگر از

 جنگ بدم می آید .ولی خوب عوضش بعضی از واژه ها برایم مقدس تر شده اند .

مسخره؟ بچگی ؟ دنیای واقعی ؟ آری بودند ولی فقط بودند و حالا نیستند .

 حالا دست نیافتنی هستند .آدم به خاطر دست نیافتنی سرش به سنگ هم

بخورد ارزش دارد.می دانی؟ بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی

عشق تر است .همیشه معلممان در تعریف عشق می گفت :

عشق = علاقه ی شدید قلبی و ناب ترین این حس فقط در ارتباط انسان

 با خدا تجلی می یابد . پس قدر این نگاه را بدان .گفتی گفتی و شنیدم ولی

قصه ی دل تنگ من بسیار بسیار ساده تر از این حرفهاست .

دنیای ساده ، خواسته های ساده ، زندگی ساده.

نمی دانم شاید زیادی ساده انگارم .نصیحت؟ جرات ؟ مدانم ،میدانی لجبازتر

 از این حرفها هستم ولی خوب بعضی چیزها عجیب پیشم حرمت دارد .

گفتی دعا ! دعا کنم ؟ می دانم در دلم خواهی ماند و نیازی به دعا نیست .

دعا می کنم همیشه و تا همیشه در آغوش خدا بمانی !

و خوب میدانی این یعنی همه چیز .

 

- خدایا این منم . من همان فراموش شده ام . همان بنده ی عاصی .

و صدای فاصله ها عجیب آزارم میدهد . فاصله هایی که می دانم توان

برداشتنشان را کسی جز تو ندارد .

پس مرا به خود نزدیک تر گردان و هی تکرار خواهم کرد :

الابذکر الله تطمئن القلوب

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 0:0 توسط ستاره غریب |

 

چقدر علف های بیهودگی قد کشیده اند

مگر فضای دلتنگی چه حجمی دارد

که من از چپرهای کوتاه احساس دلم می گیرد

ساکت و آرامم ...

می نگرم و می بارم ...

همچو دلسوخته ای تهی از سرشار

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 0:0 توسط ستاره غریب |

 

گفتی :

" باید از داروی تلخ خواب

عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم

می فشارم پلک های خسته را بر هم "

ولی بارها و بارها دیدم که :

چشمان بسته سراب آرزوهاست و تو غرق در سرابی .

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 20:28 توسط ستاره غریب |

عجیب دلم گرفته

حس اسارت خفم می کنه

خودم رو توی قفس های تنگ و تاریک اسیر می بینم .

قفس هایی که ساخته ی دست خودم هستن.

قفس هایی که دونسته و ندونسته قفل های محکمی به درشون زدم .

می دونم گفتی :

لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم

خدایا می دونم مقصرم

ولی

 الله علی کل شی قدیر

پس خودت کمکم کن.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 20:10 توسط ستاره غریب |

 

وارد یه جاده ی جدید می شم

نمی دونم شاید یه بیراهه توی جاده ی زندگی خودم

شایدم یه نشونه که شاهراه زندگیمو بهم نشون بده

ولی هر چی بود ، بوی تازگی می داد

عجیب بوی تازگی می داد

و همین فضا رو برام لذت بخش می کرد

فضای نو ، آدم های نو ، افکار نو ...

همین تازگی من رو هم وادار به تازه شدن می کرد .

عجیب بو د ، عجیب ...

توی این فضای پر اضطراب و استرس

عجیب احساس آرامش می کردم .

اهداف ، افکار بزرگ ، اراده ، پشتکار ، تلاش ...

چقدر بیگانه شده ام با این واژه ها ...

غبطه خوردم ، حسرت و شاید حسادت ...

تمام شد ، همه چیز تمام شد.

تو جاده قدم می زنم و هوا سرده ، غرق در افکارم ...

شاید آرامش کافی نیست

نه نیست ...

برای رسیدن به آرامش اینجانیستم

مطمئنا نیستم

اینجام تا طوفانی در افکار و اهدافم به پا کنم ....

طوفان ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 0:0 توسط ستاره غریب |

 

لم دادم روی مبل

و باز دارم به موزیک گوش می دم

بازم چون می خوام آرامش داشته باشم

عجب واژه ی غریبی شده برا من

و موبایلم تو دستم

نزدیک به 1000 تا اس ام اس تو گوشیم هست

دونه دونه می خونم

خاطره

تک تک خاطره ها برام زنده می شن

درست ...

آخه بازه ی زمانی متفاوتی بود ….

خوندم و خوندم

 

آبجی تا آخرش باهاتم .

 

خیلی دلم می خواد ازش بپرسم آبجی یعنی چی؟

آخرش یعنی کجا؟

آخر نامردی؟

آخر پستی و رذالت؟

آیا باهام موند؟

چطور قولشو شکست؟

 

 

اس ام اس زدم چون می دونستم نگرانی

خواستم فکرت مشغول بشه و از نگرانی در بیای.

اگه همه تنهات بذارن من هستم.

 

خوشحالم که نبودی

خوشحالم که بهت تکیه نکردم

چون امروز  فهمیدم

کوه نبودی که به تو تکیه کرد.

کوهی از کاه بودی که با بادی فروریختی

نه ، کاش باد بود.

به نسیمی خودت را باختی.

 

 

...

به دنبال سمت نیستم.

به دنبال دوست جدید هم نیستم

همین که تو رو خوشحال کنم برام کافیه.

 

آخ کجایی ببینی پر از غمم

پر از غمم و نیستی

آره راس می گفتی

مسیرمون از هم جداس

خوب جداس دیگه

انتظاری نباید داشته باشم.

 

 

...

...

...

 

 

قدم زدم قدم زدم قدم زدم

با خودم فکر کردم چقدر دلم می خواد

دوباره همه دور هم جمع بشن

دوباره جمع کنم

به هر قیمت

ولی نه ....

شاید اشتباه کرد م

شاید دوباره جمع شدن باعث بشه

عمیق تر در مرداب کینه ها فرو بریم.

خیلی چیزا عوض شده

خیلی چیزااااااااا

و دلم به حال خاطراتم می سوزه.

 

 

 

و امروز کسایی هستن که نبودن

آیا می مونن و آیا این موندن امید بخش ؟؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 0:0 توسط ستاره غریب |

سردر گمم ...

قدم می زنم ....ساعت از 6 گذشته ...

ولی حس مثبتی قلقلکم می دهد که پشت پا بزنم

به هر چه تاکسی است و پیاده روی کنم ...

به درک دیر می کنم ...

می گوید تنها دلخوشی اش منم ...

تنها گزینه ای که به او امید می دهد ...

کاش خلافش برای او ثابت نشود و برای من نیز همچنین.

آخر جز آخرین هاست .... آخرین هایی که دوستشان دارم .

 

سردرگمم...

نشسته ایم ...به هوای درددل بلند می شویم .

کار ریخته بر سرمان عجیب ...

ولی شاید هر دومان حس نوستالژیمان گل کرده ...

درست مثل آن قدیم ها که چیزی را از هم پنهان نمی کردیم .

قدم می زنیم و بر روی نیمکت می نشینیم .

تعریف می کند ... می گوید و می گوید و می گوید ...

و چقدر ناراحت می شوم با ناراحتی اش و

چقدر یادم می رود که گفتم نمی بخشمش به خاطر

حس عذاب وجدانی که بهم منتقل کرده بود ...

 

سردر گمم ...

نوشته هایش  را باز می کنم .

می خوانم و می خوانم و می خوانم ...

نوشته است همان است که باید باشد ...

همان که خدا در سرنوشتش نوشته است ...

پس چرا من تماما حس بدی از او می گیرم ...

مگر خدا می تواند بدی برای سرشت بندگانش بنویسد.

و شاید بد نیست ... من باید جور دیگری ببینم .

 

سردر گمم...

جدیدا زود زود میآید و می رود .

خیلی بیشتر از مدتها قبل می بینمش ... تغییر کرده .

دودلی و تشویش و اضطراب و سردرگمی ...

تمام حس های خودم را در وجودش می بینم ...

دیگر همان صبور , آرام , آرام بخش نیست ...

تو را چه شده است آخر ؟؟؟؟

 

سردرگمم...

می بینمشان ...

هرکدام که مرا میبینند رویشان را برمی گردانند.

نمی دانم از خود فرار می کنند یا از من ...

شاید از وجدان دردشان ...

 

سردرگمم...

هر روز می بینمش ...

فکر نمی کردم روزی برسد که اینقدر وابسته اش شوم ...

شاد است و پرجنب و جوش و با نشاط ...

ولی هر وقت می بینمش یاد بی ثباتی هایم می افتم ...

و تنها سوال مطرح در ذهنم در هنگام با او بودن این است :

شدن یا نشدن ؟؟؟ گویا مسئله برای من این است .

و بدتر اینکه نمی دانم آیا جوابش در دست اوست یا نه ؟؟؟

 

سردرگمم ...

کمتر می بینمش ...

همان جمله های سابق را می گوید .. همان حرف ها ...

مثل گذشته ها ...

گذشته که می گویم زیاد دور نیست ...

تنها کسی است که هنوز برایم تغییر نکرده است و شاید هم

همین عدم تغییرش باعث سردرگمی ام می شود ...

فقط کاش بداند تنها استثناست و شاید تنهاترین ...

و کاش بداند جزء تنهاترین ها بودن یعنی جزء موثرترین ها بودن .

کاش مثل سابق ها برایش بمانم و مثل سابق ها برایم بماند ...

چون او نیز جزء آخرین هایی است که دوستشان دارم .

 

سردرگمم ...

پای سجاده ی دوستی ام با او که می نشینم ...

سردرگم تر از همیشه می شوم .

نمی دانم اجبار اوست یا اختیار خودم ...

سرنوشت رقم زده ی اوست یا نتیجه ی کارهای خودم ...

نمی دانم بگویم اجبار ... سرنوشت ... اختیار ... یا هر چیز دیگر

فقط تنها دلخوشی ام این است که میان این سردرگی ها

تو تنهایم نخواهی گذاشت

و بهترین ها را برایم رقم خواهی زد .

بهترینها

دروغ نخواهم گفت : این برایم یک تلقین است .

بارالها به ایمان تبدیلش کن .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 0:0 توسط ستاره غریب |

?????? ???? ? ?????? ???????? ?? ?????